|
شنبه 11 تير 1390برچسب:, :: 14:22 :: نويسنده : مونا
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یکتابلوی ساده به تصویر کشم که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگارخستگی هایم و می دانم که هر چشمی نخواهددید شهر رنگی من را چرا که شهر من شهر نامردمی هاست ها ست...! نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |